ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم
تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت
ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن
هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند
ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده
بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا
ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي
برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان
معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي
نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد
، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها
مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد
از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش
از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه
برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي
خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم
برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم
واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي
افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در
عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني
من بی تو يک بوسه ی فراموش شده ام؛ يک شعر پر از غلط؛ يک پرنده ی بی آسمان؛ يک نسيم سرگردان؛ يک رويای نا تمام.
من بی تو بهاری غريبم که در برف متوقف مانده؛ يک جويبار سرد که هيچ وقت به دريا نمی رسد.
يک عشق با شکوه که مجالی برای شکفتن ندارد.
بودنت زود گذشت؛ و نبودنت را هنوز باور نمی کنم...
انتظـــار دیدن تـــو کوله بار سنگینی است که
به دوش می کشم
انتظـــارشیرینی است؛ دردیست که دوستش
دارم!!!
غمـــی است که رنجم می دهد، غمت را هـــم
دوست دارم...
امروز نمی دونستم کدوم حرف دلم رو بهت بگم.
فکر ها و خاطره های جور وا جور بودن که مثل يه فيلم سينمايی داشتن از جلو چشمام رد می شدن.
هيچکدوم از حرفای دلم رو بهت نگفتم؛
فقط نيگات کردم. چون می دونستم آخرين نگاه هاست.
آروم٬ آروم دور شدنت رو ديدم.
فاصله رو حالا درک می کنم يعنی چی.
در اين چند روز برای اولين بار در عمرم آرزو می کردم هر چی دارم بدم ولی تو پيشم بمونی.
چقدر سخته به دلت بعد از دو سال و نيم بگی خفه شو!
خيلی چيز ها هست که نمی دونی.
سکوت کردم و فکر می کردم يه روزی مهرِ من آخر سر دلت رو نرم می کنه.
با هر زبونی بود٬ به هر شيوه ای بود خواستم بهت نزديک بشم.
ولی...
هر روز بيشتر و بيشتر از من فاصله گرفتی.
تو به من احساس دادی. چيزی که اصلا نمی خوام با هيچ کس ديگه ای قسمت کنم. اين احساس فقط و فقط متعلق به توست.
نيگام کن.
درست نيگام کن.
تو چشام.
هنوزم اينجام.
همون کوچه اولی.
يادته؟
ديگه پاهام رمق وايسادن نداره.
ولی بازم اينجا ميمونم.
تنها تر از هميشه.
و...
در انتظار تو...
تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟
میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟
میدونین عشقق چه مزه ای داره؟؟؟
میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟
میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟
میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟
مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟
میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟
میدونین ...؟؟؟
اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...
وقتی
يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي
طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن
همه چی با يک نگاه شروع ميشه
اين نگاه مثل نگاهای ديگه نیست ، يه چيزی داره که اونای ديگه ندارن ...
محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه.
حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي.
مي بيني كار دل رو؟
شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و
جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولی همش از خواب میپری ...
از چیزی میترسی ...
صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه
به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟
راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده
طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه
وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن
گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه !
آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا
وقتي باهاته همش سرش پائينه
تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده
ديگه از آن خودت نيستي
بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت
سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ...
فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...
خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...
هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...
وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...
ولی اون ...
سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه
اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !
دنيا رو سرت خراب ميشه
همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو
بهش مي گي من … من … من
از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت مي كنه
ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه
يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد
دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه
دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...
دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد
بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...
وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!
انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...
ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...
بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...
بعد اون روز ديگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمي كني
آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني
تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟
و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني
دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويی...
برادر كوچكم از من پرسيد پنج وارونه چه معنا دارد؟!
من به او خنديدم!
گفت: روي ديوار و درختان ديدم!
باز هم خنديدم!
گفت: خودم ديدم مهران پسر همسايه، پنج وارونه به مينا مي داد!
آنقدر خنده برم داشت كه طفلک ترسيد!
بغلش كردم و بوسيدم!
و با خود گفتم: بعدها با ديدن بي وقفهء درد، سقف ديوار دلت خم گردد
و آنوقت مي فهمي پنج وارونه چه معنا دارد...
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.
جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است .
پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را براي انديشيدن به خاطر تو دوست دارم.
من عشق را در اميد و اميد را در تو و تو را در دل و دل را به هنگام تپيدن به خاطره تو دوست دارم.
اي کاش نقاش چيره دستي بودم تا لحظات با تو بودن را در تابلويي مي کشيدم و به هنگام دلتنگي به ان مي نگريستم .
اي کاش شاعر بودم تا لحظات خوب با تو بودن را در شعري مي گنجانم و به هنگام دلتنگي ان را مي خوانم .
ولي حال که هيچيک از اينها نيستم فقط ميتوانم بگويم
دوستت دارم